صدا بیشتر وبیشتر شد وافتادن انواع وسایل بیشتر.با ترسی که حرکت را ازمن سلب کرده بوددراطاق را باز کردم وتنها کاری که توانستم انجام بدهم بستن درآشپزخانه بود.بعد دوباره فرار به اطاقم ورفتن به بالای صندلی وچمباتمه زدن وبه معجزه حضور کسی دراین لحطه فکرکردن.صدا چنددقیقه متوفف شد.دلم را به توهم وجود موش دریک نیمه شب تنهایی خوش کردم وبه وجود سوسک بزرگی درآشپزخانه که شاید دوپبنگ کرده باشد دلخوش. دریک حرکت شحاعانه ازصندلی پایین آمدم و وارد سالن شدم واز اپن َآشپزحانه به درون نگاه کردم .یک زلزله چند ریشتری درمحدوده آشپزخانه من اتفاق افتاده بود.خوشبختانه چون تابحال موش ندیده بودم وکارهای خارق العاده ایی که می توانند برای بدست آوردن یک تکه غذا انجام بدهند را ازنزدیک ندیده بودم شك من درمورد عدم حضورش به باور رسيد و داشتم به گزینه ي تنها پستاندار پرنده يعني " خفاش" فکر میکردم ودنبال ردی از حضورش سر میچرخاندم که با چرخش سر به سمت راست وچرخش نگاه به زیر دردستشویی، پوزه بزرگ وخاکستریش را دیدم وفکرمیکنم تنها عکس العملی عاقلانه ايي که یک انسان ازهرجنسي دراین لحظه می تواند انجام دهد واکنشی است به نام "حیغ".همزمان با جیغ دوباره به بالای صندلی اطاقم عقب نشینی کردم ودوباره چمباتمه زدم واین بار افسرده ترچون میدانستم که دیگر راه گریزی ازشك من وجود ندارد.درحالت چمباتمه چشمم مدام به زیر دردستشویی بود تا متوجه حرکت بعدیش باشم .اما فكر كردم بهتر است قبل از مات کردن من به دست موش من،کیشش کنم.با نهایت سرعتی که پاهاي من قادر بودندبدوند دوتا بالش زیردر دستشویی گذاشتم. که البته همه این مراحل با کشیدن یک جیغ همراه بود.برداشتن بالش یک جیغ وگذاشتن زیر فضای خالی دستشویی یک جیغ وفرار به سمت طبقه بالا یک جیغ.خوشبختانه پدرگرامی برای خوردن آب درآشپزخانه بود ومن بدون مجال لیوان آب را گرفتم وگفتم :((پایین موش آمده.))پدرم خواب آلوده گفت:(( صبر کن برای کشتنش چیزی بردارم.))بعد درناباوری من با وسیله دفاعیش که شامل یک چوب باریک وبلند بود به سمت طبقه پایین راه افتاد ومن متحیرمانده بود که با چوب باریک وبلند میشود موش کشت؟!پدرم را به سمت محل اسنقرار موش راهنمایی کردم"دستشويي". وخودم دوباره به محل امن بالای صندلی رفتم ودل به این سپردم كه پدرم با خبر خوش کشتن موش بیرون خواهد آمد. ومدام دراین فکر بودم که با آن چوب باریک چطور می تواند؟درگیری پدر با موش چند دقيقه ايي طول کشید وتنها صدای بالاوپایین پریدن پدروصدای ناسزاهایی که به موش میداد میامدوبعد ازدستشویی بیرون امدوگفت:((فرارکرد. رفت زیرمیزکامپیوتر.))گفتم :((می دانستم که با یک چوب باریک نمی توانی موش بکشی .))مادرم هم امد طبقه پایین ودرحالی که نصفه دندان مصنوعیش را گذاشته بود وصدای "ش"و"س" را میکشیدگفت :((موش ازکجا آمد؟))من که همیشه دراین حالت سربه سرش میگذارم ولی اينبارازغم حضورموش تنها گفتم:((نمیدانم.))ومن ومادر غمزده نشستیم وپدررا که دنیال موش درزیر میزکامپیوتر میگشت نگاه کردیم.تلاشهای پدر بیهوده بود وخسته شد وگفت:(( نگران نباش فردا پیدایش میکنم)) ورفت .گفتم:((فردا هم با همین چوب باریک پیدایش میکنی؟)) .میدانستم پدرم هیچگونه مقاومتی درمقابل خواب نداردوتمام عملیات انجام داده را هم بیشتر درخواب وکمی دربیداری انجام داده .من ماندم با مادرم وچشمهایی که به کامپیوتر نگاه میکردوفکری که دنبال راه حل بود وشبی که به صبح نزدیک میشد.به مادرم گفتم برود بخوابد .گفت فردا یک تکه پنیر، موش را بیرون خواهد آورد نگران نباش وشب بخیرگفت.ومن از صدای "ش" شب بخیرش خنده ام گرفت.ساعت 6بودومن تا زمان برخاستن برای کار یک ساعت وقت داشتم.چاره ایی نبودرفتم ودرازکشیدم وفکر کردم که میانه همه خوابهای وحشتناکی که ازانواع جاندار وبی جان می بینم ازاین به بعد موش هم به خوابهایم اضافه خواهد شد.تازمان بیداری ده دقیقه خوابیدم دریک همزیستی مسالمت آمیز با مهمان ناخوانده ایی که ازحضورش راضی نبودم.موش کنار ما ماند تا ساعت 11صبح که دوباره پوزه اش رابیرون آورد وما جیغ کشیدیم وخوشبختانه نیروی کمکی هم ازجنس مردانه اش اما بدون چوب باریک با یک جاروري پهن ازراه رسید ودرچند حرکت موش راراهی سفرآخرتش کرد.ومن ماندم با بیخوابی شب گذشته وتمیزی وضدعفونی کردن همه مسیرهای رفته موش ویک تلنگر، كه باید جل وپلاسم را ازطبقه پایین جمع کنم وبه فکرجای بهتری باشم .یک موش هم گاهی می تواند به انسان یک تلنگر بزند.
کلیدر رمان محبوب من است.می توانم مثل حافظ گاه وبیگاه بخوانمش ویادبگیرم.آنان که خوانده اند می دانندکه مارال وگل محمد و جهن سردارکه بوده اند .میدانندکه خوب وبد داستان کدام بوده اند.مارال(زن گل محمد) آخر داستان به نشانه بودن سربند سرخی به سرمیکند که نشانه ایستادگی ومقاومت وگل محمددرآخرین نگاه سربندسرخش رامی بیند. کلیدرمانی بود که دولت ابادی با واقعیت وخیال درهم آمیخت وسالهاپیش نوشت واما اکنون سرخی سربند مارال رنگش را به س ب ز داده است .تفاوت تنها دررنگ است .چون هردوبه عنوان نشانه انتخاب شده اند.نشانه بودن ،ایستادگی ،مقاومت وآینه ایی همچون دق برای سردارهای جهنی .
دنبال نوشت:دیروزدرآرامی خیابان تنگ چشمان ترسودخترکی را که به قصد خرید درخیابان بود ، فقط به بهانه آنکه سربندی س ب زرنگ به سرداشت گرفتند.چه تنگ چشم وترسوهستند جهن های زمانه ما.
_ طراحي لباس وگريم هم به نظرم تصنعي ميامد ونمي توانستي ان قالب ظاهري را براي شخصيت بپذيري . فيلم كندوكشدار بودوملال آوربود وكندي زمان را درفيلم احساس ميكردي ودلت ميخواست نه به واسطه آنكه بداني پايانش چيست بلكه بخاطركسالت اوربودنش به پايان برسد. _درفيلم بجاي دختر18 سال خانواده ازدختر 10ساله ايي استفاده شده كه ماشالله مثل يك دختر بالغ وبيشتر به پدرومارد مشاوره ميدادودرهمه امور دخالت داشت ومادركه 35 سال داشت با دختر ده ساله اش درمورد عشق قديمي صحبت ميكرد وبا پدرش درمورد بازاربورس!چرا قراراست كودكي يك كودك ازاو گرفته شودواو را بزرگ جلوه دهيم .ازكودكي يك دختر ده ساله فقط اطاق خوابش را مي بينم كه پراست از عروسك وحتي داستاني هم كه پدربرايش انتخاب ميكند داستان شاهزاده وكنيزك است براي دختر ده ساله! اين همه اصرار بربزرگ بودن دختر براي چيست؟چرا قرار است كودكي يك دختر ده ساله را با گذاشتن ديالوگهاي بزرگسالانه ازاو بگبريم وبا گرفتن اين كودكي قراراست به چه نتيجه ايي برسيم؟اگرقرار بود بزرگ باشد چراهمان دختر 18 سال كتاب انتخاب نشده؟ درفيلم مدام تاكيد مي شود برچهل سالگي با فلش فوروادهايي كه داده ميشود .دختر 20ساله بوده وحالا بيست سال گذشته وبايد چهل ساله باشد ولي درقسمتي ازفيلم نگار(ليلا حاتمي )ميگويد من 35 ساله هستم. ترديد بسترشكل گيري داستان دركتاب وفيلم است ودركتاب كاملن مشخص است كه ترديد در وجود زن درحال شكل گيري است .اما درفيلم كفه ترازوي بين زن ومرد سردرگم است .نمي تواني متوجه بشوي اين ترديد درآستانه چهل سالگي مرداست ويا ترديد درزن 35 ساله فيلم كه به گمانم بايد 40ساله مي بود.
با همه احترامي كه به ليلا حاتمي وعزات االه انتظامي دارم ولي فيلم را دوست نداشتم .اصلن دوست نداشتم. تنها يك ديالوگ بود كه دوست داشتم .صحنه ايي كه شوهر نگار(محمدرضا فروتن)به خانه استاد قديميش (عزت الله انتظامي )پناه مي برد واستاد درحالي كه روي تخت درازكشيده بود مي گويد: .
"آدميزاد تنها موجوديه كه دچا رقرب وبعد ميشه . گاهي ، دچار دوري و گاهي، گرفتارنزديكي. براي همنيه كه باعث دردسر ميشه.خيلي ازچيزهاي دوروزيبا ،وهم وسرابندو خيلي ازچيزهاي نزديك به چشم هم ديده نمي شوند."
