تبليغاتX
شيشه قلعه

شيشه قلعه

چقدر دلم برات تنگ شده .چقدردلم می خواد بنویسم .نمی دونستم یه روزی یه چیزی به اسم وبلاگ درست میشه که میان این همه دلتنگیهای که داری برای این وبلاگ بی جان ، بی روح هم دلتنگ بشه.
+ نوشته شده در  دوشنبه 20 تیر1390ساعت   توسط حورا  | 

خبرنگاری ازایران چند روز پپش از عروس شهرهای دنیا اخراج شد.این خبرنگاراخراج شده مفتخربود برای اخراج شدنش.به زعم ایشان انتشارخبرهایی که خودحقایقش میخواندباعث اخراجش شد!انگار تنها خبرنگاری است که چنیین صقت برجسته ایی را دارا است وانگارتنها آدمی است که به خاطر گفتن حقیقت تنبیه شده است.ومن درکمال حسن صداقت وبرخلاف اخلاق اعلام میکنم که ازاخراج شدن ایشان بسیار خرسند ودلشاد شدم.خوشحال شدنم ازبابت شکست یک هموطن ودیپورت کردنش تعریف خودم رادارد.ویکی این است که آدمهای ازخود متشکرچه هم وطن باشند وچه ازبلادورباشند خوشم نمیایدواین آقا یکی ازهمان افراداست .دوم ازشیوه اجرای این خبرنگارخوشم نمیاید فکر میکند خبرسن تئاتروصحنه تراژیک اجرای  رمیو وژولیت است .سوم ایشان درکوهی ازکاهی ساختن خبرهای خارجی ماهر و ازکوهی کاه ساختن خبرهای داخلی به نفع تیم خودش قدراست. وهمین یعنی وارونه نشان دادن حقایق .دوروزپیش هم درکانال شبکه خبری 1 درحالی که بادی به غبغب انداخته وبه شدت مفتخر بودازدیپورتش وبه گمانم منتظربود جایزه ایی هم ازدست مجری خبر بگیرد که به گمانم به زودی دریکی از این برنامه هایآّب بسته برسم تقدیرازشجاعتش این کار را انجام خواهند داد،ایشان ادعانموده اند که دربلاد خارجه به گفتن حقایق اکتفا نموده اند واگر باردیگر هم بروند بازهم به گفتن حقایق اقدام میکنند وایشان را به صرف گفتن حقیقت وخوش نمیامدن به ذایقه حکومت اخراج کرده اند.به گمانم ایشان برمرکبی که نشسته اند ومی رونداگر اندکی پایین بیایند وجواقتدار گروهی که طرفدارش بوده یقه اش را ول کند می تواند بفهمد که گفتن حقیقت درمملکت خودش هم محلی ازاعراب ندارد.تنها مرگ به کام همسایه خوب است! اگرافشاکردن وگفتن حقیقت خوب است ایشان بهتر است بدون طرفداری ازجناح موردعلاقه خود همین کاررا دمملکت خودشان انجام دهند.کاری که ایشان انجام میدهد عبورازحقیقت است نه بیان حقیقت.

+ نوشته شده در  دوشنبه 8 فروردین1390ساعت   توسط حورا  | 

وقتی آمد ساعت 3 صبح بود بی دعوت وناغافل. کاش حضورش را قبل از خواب اعلام کرده بود. زمانی که کمک در دسترس بود.ولی درمیانه شب دراوج خواب سنگین نیمه شب، کمک ازکجا می توانی پیدا کنی؟ که حتی برای قضای حاجتی که خواب را هم برتو حرام میکند از رختخواب کندن وبرخاستن عذابیست سخت.بهرحال آمده بود بدون اینکه به خوشامد من کار داشته باشد.وحضورش را با با شکستن چیزی اعلام کرد. ومن غفلت زده که حوالی بعد از 1 به رختخواب رفته بودم وتا اندی بعد از 1 به هزارفكر وپهلو چرخيدم تا بخواب بروم، درمستی خواب شبانه که تازه پلک هایم راسنگین کرده بود، وحشت زده با چشمهایی که فقط به سقف نگاه میکرد بدون اینکه پلک بزند دست راست از زیر پتو بیبرون کشیدم و دنبال موبایل گشتم و انگشتانم شماره 110را گرفت وقبل ازاینکه کلید ok را بزنم  عقل ترسیده وقفل کرده ام حکم داد که بیشتر گوش بسپارم .گوش که بهتر سپردم شنیدم که هرچه صداست تنها از ازآشپزخانه میایدوبعید است که دزد درآشپزخانه دنبال چیزی باشد.به نظرم صدای انسان نبود خوشحال شدم و ديرتر دوباره ناراحت چون صدای پای حیوان بود. جنب وجوش حیوانی گیرافتاده که دنبال راه گریز ی میگشت .تنها گزینه ام همان حیوان جونده وکثیف وزشت  واقعی وزیبای غیرواقعی کارتونها"موش"بود.

صدا بیشتر وبیشتر شد وافتادن انواع وسایل بیشتر.با ترسی که حرکت را ازمن سلب کرده بوددراطاق را باز کردم وتنها کاری که توانستم انجام بدهم بستن درآشپزخانه بود.بعد دوباره فرار به اطاقم ورفتن به بالای صندلی وچمباتمه زدن وبه معجزه حضور کسی دراین لحطه فکرکردن.صدا چنددقیقه متوفف شد.دلم را به توهم وجود موش دریک نیمه شب تنهایی خوش کردم وبه وجود سوسک بزرگی درآشپزخانه که شاید دوپبنگ کرده باشد دلخوش. دریک حرکت شحاعانه ازصندلی پایین آمدم و وارد سالن شدم واز اپن َآشپزحانه به درون نگاه کردم .یک زلزله چند ریشتری درمحدوده آشپزخانه من اتفاق افتاده بود.خوشبختانه چون تابحال موش ندیده بودم وکارهای خارق العاده ایی که می توانند برای بدست آوردن یک تکه غذا انجام بدهند را ازنزدیک ندیده بودم شك من درمورد عدم حضورش به باور رسيد و داشتم به گزینه ي تنها پستاندار پرنده يعني " خفاش" فکر میکردم ودنبال ردی از حضورش سر میچرخاندم که با چرخش سر به سمت راست وچرخش نگاه به زیر دردستشویی، پوزه بزرگ وخاکستریش را دیدم وفکرمیکنم تنها عکس العملی عاقلانه ايي  که یک انسان ازهرجنسي دراین لحظه می تواند انجام دهد واکنشی است به نام "حیغ".همزمان با جیغ دوباره به بالای صندلی اطاقم عقب نشینی کردم ودوباره چمباتمه زدم واین بار افسرده ترچون میدانستم که دیگر راه گریزی ازشك من وجود ندارد.درحالت چمباتمه چشمم مدام به زیر دردستشویی بود تا متوجه حرکت بعدیش باشم .اما فكر كردم بهتر است قبل از مات کردن من به دست موش من،کیشش کنم.با نهایت سرعتی که پاهاي من قادر بودندبدوند دوتا بالش زیردر دستشویی گذاشتم. که البته همه این مراحل با کشیدن یک جیغ همراه بود.برداشتن بالش یک جیغ وگذاشتن زیر فضای خالی دستشویی یک جیغ وفرار به سمت طبقه بالا یک جیغ.خوشبختانه پدرگرامی برای خوردن آب درآشپزخانه بود ومن بدون مجال لیوان آب را گرفتم وگفتم :((پایین موش آمده.))پدرم خواب آلوده گفت:(( صبر کن برای کشتنش چیزی بردارم.))بعد درناباوری من با وسیله دفاعیش که شامل یک چوب باریک وبلند بود به سمت طبقه پایین راه افتاد ومن متحیرمانده بود که با چوب باریک وبلند میشود موش کشت؟!پدرم را به سمت محل اسنقرار موش راهنمایی کردم"دستشويي". وخودم دوباره به محل امن بالای صندلی رفتم ودل به این سپردم كه پدرم با خبر خوش کشتن موش بیرون خواهد آمد. ومدام دراین فکر بودم که با آن چوب باریک چطور می تواند؟درگیری پدر با موش چند دقيقه ايي طول کشید وتنها صدای بالاوپایین پریدن پدروصدای ناسزاهایی که به موش میداد میامدوبعد ازدستشویی بیرون امدوگفت:((فرارکرد. رفت زیرمیزکامپیوتر.))گفتم :((می دانستم که با یک چوب باریک نمی توانی موش بکشی .))مادرم هم امد طبقه  پایین ودرحالی که نصفه دندان مصنوعیش را گذاشته بود وصدای "ش"و"س" را میکشیدگفت :((موش ازکجا آمد؟))من که همیشه دراین حالت سربه سرش میگذارم ولی  اينبارازغم حضورموش تنها گفتم:((نمیدانم.))ومن ومادر غمزده نشستیم وپدررا که دنیال موش درزیر میزکامپیوتر میگشت نگاه کردیم.تلاشهای پدر بیهوده بود وخسته شد وگفت:(( نگران نباش فردا پیدایش میکنم)) ورفت .گفتم:((فردا هم با همین چوب باریک پیدایش میکنی؟)) .میدانستم پدرم هیچگونه مقاومتی درمقابل خواب نداردوتمام عملیات انجام داده را هم بیشتر درخواب وکمی دربیداری انجام داده .من ماندم با مادرم وچشمهایی که به کامپیوتر نگاه میکردوفکری که دنبال راه حل بود وشبی که به صبح نزدیک میشد.به مادرم گفتم برود بخوابد .گفت فردا یک تکه پنیر، موش را بیرون خواهد آورد نگران نباش وشب بخیرگفت.ومن  از صدای "ش"  شب بخیرش خنده ام گرفت.ساعت 6بودومن تا زمان برخاستن برای کار یک ساعت وقت داشتم.چاره ایی نبودرفتم ودرازکشیدم وفکر کردم که میانه همه خوابهای وحشتناکی که ازانواع جاندار وبی جان می بینم ازاین به بعد موش هم به خوابهایم اضافه خواهد شد.تازمان بیداری ده دقیقه  خوابیدم دریک همزیستی مسالمت آمیز با مهمان ناخوانده ایی که ازحضورش راضی نبودم.موش کنار ما ماند تا ساعت 11صبح که دوباره پوزه اش رابیرون آورد وما جیغ کشیدیم وخوشبختانه نیروی کمکی هم ازجنس مردانه اش اما بدون چوب باریک با یک جاروري پهن ازراه رسید ودرچند حرکت موش راراهی سفرآخرتش کرد.ومن ماندم با بیخوابی شب گذشته وتمیزی وضدعفونی کردن همه مسیرهای رفته موش ویک تلنگر، كه باید جل وپلاسم را ازطبقه پایین جمع کنم وبه فکرجای بهتری باشم .یک موش هم گاهی می تواند به انسان یک تلنگر بزند. 

+ نوشته شده در  جمعه 27 اسفند1389ساعت   توسط حورا  | 

کلیدر رمان محبوب من است.می توانم مثل حافظ گاه وبیگاه بخوانمش ویادبگیرم.آنان که خوانده اند می دانندکه مارال وگل محمد و جهن سردارکه بوده اند .میدانندکه خوب وبد داستان کدام بوده اند.مارال(زن گل محمد) آخر داستان به نشانه بودن سربند سرخی به سرمیکند که  نشانه ایستادگی ومقاومت وگل محمددرآخرین نگاه سربندسرخش رامی بیند.  کلیدرمانی بود که دولت ابادی با  واقعیت وخیال درهم آمیخت وسالهاپیش نوشت واما اکنون سرخی  سربند مارال رنگش را به س ب ز داده است .تفاوت تنها دررنگ است .چون هردوبه عنوان نشانه انتخاب شده اند.نشانه بودن ،ایستادگی ،مقاومت وآینه ایی همچون دق برای سردارهای جهنی .

 دنبال نوشت:دیروزدرآرامی خیابان تنگ چشمان ترسودخترکی را  که به قصد خرید درخیابان بود ، فقط به بهانه آنکه سربندی س ب زرنگ به سرداشت گرفتند.چه تنگ چشم وترسوهستند جهن های زمانه ما.

 

+ نوشته شده در  جمعه 29 بهمن1389ساعت   توسط حورا  | 

بعضي ها اعتقاد دارندزندگي انسانها مثل مهر هاي شطرنجه يا مثل اين مي مونه كه روي شطرنج ايستادي .به گمانم اين جمله را تو چند تا كتاب خواندم يا چند نفر به من گفتند ويا نوشتند.اما به نظرم اين طورنيست.يا لااقل آدمهايي مثل من روي صفحه شطرنج نيستند .تو صفحه شطرنج ميدوني قراره با يك حركت حريف غافل گير بشي .اما درزندگي وقتي شب خوابيدي وصبح بلند شدي مي دونستي قراره بدجور غافل گير بشي؟فكرميكردي ميخواي يه روز عادي رو طي كني مثل بقيه روزها اما يكباره يا غفلت كردي يا ازغفلتت استفاده كردند ميبني غافل شدي.درست مثل حسني مبارك هيجده روز پيش كه غافلگير شد روزي كه ازخواب هيجده روز پيش بلند شد.فكر كنم اگر حسني مبارك آدمي بود كه فكر ميكرد روي صفحه شطرنج ايستاده وقراره روزي بدجور مات بشه براي امروزش فكري ميكرد.اما مبارك هم مثل من به گمانم اعتقادي نداشت كه زندگي مثل صفحه شطرنج است .شايدبه گمانم ما ادمها روي تنها يك صفحه ايستاديم كه هركه خواست مي تواند هررنگي به آن بزند.روي صفحه ايي كه نه اول ونه اخرش را نميداني ونه حتي وقتي شاه هم كه باشي ويا اگر هم نباشي ولي به شاهي حكومت كني ، نمي دانستي قراراست روزي مات شوي.روي يك صفحه ايستادن يعني نه  شاهي هستي كه دل به وزير واسب وفيل وپياده بسپاري و نه پياده ايي كه دل به موهبت شاه سپرده باشي .تنها هستي .
+ نوشته شده در  جمعه 15 بهمن1389ساعت   توسط حورا  | 



 كتاب چهل سالگي را دوماه پيش خواندم وديشب فيلمش را ديدم.كتاب درنهايت سادگي بود.بعداز خواندن گذاشتمش دركتابخانه بدون  جمله ايي كه به يادش بياورم .بدون اينكه ذهنم را درگير موضوعش كند بدون اينكه تصويري ازكلام فيلم درنظرم تكرارشود.هيچ .بستمش وگذاشتمش دركتابخانه وفكرنكنم هيچوقت چندباره خوانيش كنم.فقط تنها عنوان كتاب است كه مي ازاردت.چهل سالگي.جمله ها ،تمثيل ها،اشاره ها ،كنايه هاي به كار رفته درمتن كتاب تازه ونونبود .داستان طرح خوبي داشت ولي پرداخت خوبي نداشت.حادثه ايي نداشت اوج وفرودي نداشت ترديد يك زن بود دررابطه با زندگيش كه ان هم ازاولش معلوم بودكه يك باريكه ايي ازموج است و زن اهل موچ سواري نيست وآدمي است كه به ساحل آرامش بيشتر مي انديشيد.دررمان" من چراغها را خاموش ميكنم" شما با ترديد زن درگيرميشود .ولي دراين رمان شما ازابتدا اطمينان داريد كه هيچ حادثه ايي  با امدن عشق قديمي زن از خارج اتفاق نخواهد افتاد.بيشتربراي من درگيري مثلث عشقي دركتاب نبود ودرواقع درگيري زن با امال وآرزوهايي بود كه به آنها نرسيده بود.ودرواقع درگيري او با ويولون سل خاك خورده گوشه اطاقش بود.و كمتر به نظر ميرسيد كه به از دست دادن عشق قديمي خود فكر كند.اما به نظر كتابي مطرحي بوده درسال 88 ولي من دوست نداشتم .وديشب هم بعد ازمدتها انتطار كه دي وي دي فيلم را با وجود عوامل فيلم وبازي هنرپيشه هاي مورد علاقه ام ليلا حاتمي وعزت الله انتظامي ديدم.ولي متاسفانه فيلم اقتباس خوبي ازيك اثرادبي نيست.   

تعداد شخصيتها دركتاب مناسب بود ولي در درفيلم شخصيت هاي اضافي وجود داشت كه به پرداخت فيلم نه تنها كمك نميكرد كه مثل دست اندازي بود دركوچه بن بست .وجودقاضي با بازي عزت الله انتظامي __كه تنها دليل من بود كه حرمت نگه دارم وتا آخر نگاه كنم كه انقدرحرمتش ونامش وجسمش واشك چشمهاي جواني وپيريش عزيزاست برايم كه به حرمت حضور او فبلم را تا اخرديدم  __ حضوربازپرس گشت ارشاد وتمامي صحنه هاي مربوط به ان وحضوردوست فرهادهمه ازشخصيت هايي بودندكه نبودشان درفيلم مانند كتاب بهتر بود.واگر ازفيلم حذف شان كني لطمه ايي به فيلم نمي زند
بازيگران معروف فيلم هيچكدام درفالب شخصيت خودشان نبودندويا قالب برايشان به گمانم بزرگ بوده ويا كوچك .نابازيگران هم كه نمي دانم به واسطه چه معياري انتخاب شده بودند.بازي كيان (فرزان اطهري)فوق العاده بد بود و من نمي دانم چطوروبا چه اعتماد به نفسي نه درصدا ونه درميميك صورت ونه بلد بودن از فن حركات وبيان حتي به اندازه يه ذره ،حاضر به بازي درفيلم شده و به لطمه زدن هرچه بيشتر به فيلم كمك كرده.                                                                                                                             _ ايده هاي فرعي بكاررفته درفيلم براي قبولاندن روند داستان فيلم ناشيانه بود.ايده جدايي دختر وپسر به واسطه گرفتن انها توسط گشت ارشاد ويا هرچه آن زمان نام داشت.ايده استفاده ازدستگاه شنود توسط شوهر نگار براي فهميدن احساسش نسيت به عشق قديمي زنش.ايده داشتن دختر ده ساله به جاي دختر 18 ساله هيچكدام جدابيتي درفيلم ايجاد نميكرد. 

_ طراحي لباس وگريم هم به نظرم تصنعي ميامد ونمي توانستي ان قالب ظاهري را براي شخصيت بپذيري . فيلم كندوكشدار بودوملال آوربود وكندي زمان را درفيلم احساس ميكردي ودلت ميخواست نه به واسطه آنكه بداني پايانش چيست بلكه بخاطركسالت اوربودنش به پايان برسد.                            _درفيلم بجاي دختر18 سال خانواده ازدختر 10ساله ايي استفاده شده كه ماشالله مثل يك دختر بالغ وبيشتر به پدرومارد مشاوره ميدادودرهمه امور دخالت داشت ومادركه 35 سال داشت با دختر ده ساله اش درمورد عشق قديمي صحبت ميكرد وبا پدرش درمورد بازاربورس!چرا قراراست كودكي يك كودك ازاو گرفته شودواو را بزرگ جلوه دهيم .ازكودكي يك دختر ده ساله فقط اطاق خوابش را مي بينم كه پراست از عروسك وحتي داستاني هم كه پدربرايش انتخاب ميكند داستان شاهزاده وكنيزك است براي دختر ده ساله! اين همه اصرار بربزرگ بودن دختر براي چيست؟چرا قرار است كودكي يك دختر ده ساله را با گذاشتن ديالوگهاي بزرگسالانه ازاو بگبريم وبا گرفتن اين كودكي قراراست به چه نتيجه ايي برسيم؟اگرقرار بود بزرگ باشد چراهمان دختر 18 سال كتاب انتخاب نشده؟                                                          درفيلم مدام تاكيد مي شود برچهل سالگي با فلش فوروادهايي كه داده ميشود .دختر 20ساله بوده وحالا بيست سال گذشته وبايد چهل ساله باشد ولي درقسمتي ازفيلم نگار(ليلا حاتمي )ميگويد من 35 ساله هستم.                                                                                                                      ترديد بسترشكل گيري داستان دركتاب وفيلم است ودركتاب كاملن مشخص است كه ترديد در وجود زن درحال شكل گيري است .اما درفيلم كفه ترازوي بين زن ومرد سردرگم است .نمي تواني متوجه بشوي اين ترديد درآستانه چهل سالگي مرداست ويا ترديد درزن 35 ساله فيلم كه به گمانم بايد 40ساله مي بود.

 با همه احترامي كه به ليلا حاتمي وعزات االه انتظامي دارم ولي فيلم را دوست نداشتم .اصلن دوست نداشتم. تنها يك ديالوگ بود كه دوست داشتم .صحنه ايي كه شوهر نگار(محمدرضا فروتن)به خانه استاد قديميش (عزت الله انتظامي )پناه مي برد واستاد درحالي  كه روي تخت درازكشيده بود مي گويد:                                                    .

"آدميزاد تنها موجوديه كه دچا رقرب وبعد ميشه . گاهي ، دچار دوري و گاهي، گرفتارنزديكي. براي همنيه كه باعث دردسر ميشه.خيلي ازچيزهاي دوروزيبا ،وهم وسرابندو خيلي ازچيزهاي نزديك به چشم هم ديده نمي شوند."

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 5 بهمن1389ساعت   توسط حورا  |